در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.روزی همه ی آنها دور هم جمع شدند خسته تر از همیشه.ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:«بیایید یک بازی بکنیم.مثل قایم باشک!»همه از پیشنهاد او شاد شدند و دیوانگی فریاد زد:«من چشم میگذارم»و از آنجایی که هیچ کس دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد.همه رفتند تا جایی پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از زباله ها شد.اصالت در میان ابرها پنهان شد.همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد.جای تعجب هم نداشت.همه میدانند پنهان کردن عشق مشکل است.در همین حال دیوانگی به آخر شمارش رسید...95...96...همینکه دیوانگی به 100 رسید عشق پرید و پشت بوته ی گل سرخ پنهان شد.دیوانگی اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود.چون تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود.لطافت را هم که به شاخ ماه آویزان شده بود پیدا کرد.خلاصه یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن او نا امید شده بود.حسادت در گوش هایش زمزمه میکرد:«تو باید حتما عشق را پیدا کنی.او پشت بوته ی گل زر است»دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و آن را با شدت زیاد داخل بوته ی گل سرخ فرو برد تا با صدای ناله متوقف شد.عشق با دستانش صورتش را گرفته بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.عشق کور شده بود.دیوانگی پرسید :«من چطور تو را درمان کنم؟»عشق گفت:«نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر بخواهی میتوانی راهنمای من باشی!».........
و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او!
+ نوشته شده در 86/05/14ساعت 0:9 توسط یک دل شکسته |
بهار آمد ، یک بهار دیگر ، با طراوت و تازگی دیگر....
بهار با خود نسیم محبت و عشق را به همراه آورده است....
بهار آمد با چهره ای دیگر! چهره ای به رنگ سبز و به لطافت شبنمی
که بر روی یک گل نشسته است....
بهار دلها نیز آمد ، تولد دیگر یک عشق و یک سال دیگر همراه با عشق .....
همچنان که یک شکوفه در این فصل می شکفد ، در بهار این دل خسته
من نیز غنچه ای است که سالها در حال شکفته شدن است .....
غنچه ای که در پاییز برگ ریزان و در زمستان سرد از او محافظت کردم
تا پر پر نشود ، خشک نشود ، و یا باد سرد پاییز او را از ریشه قلبم جدا نکند....
غنچه ای که در زمستان سرد در قلبم روییده و قلب مرا بهاری کرده است.....
بهار آمد ، تا قلب مرا که با وجود آن غنچه گل بهاری بود ، با طراوت تر و زیباتر کند!
آری عید آمد ، عید نوروز و عید دو عاشق.....
سفره این دو سال من هشت سین دارد ، و سین آخر آن شاخه گلی
از این قلب عاشق من است .....آری سین دیگر آن ، نام اوست که دوستش میدارم....
پس ای قلب عاشق ، بیا بچینیم سفره هشت سین امسال را ......
بیا عهد ببندیم که این سال را نیز در کنار هم باشیم ، عاشق هم باشیم
و همدیگر را بیشتر از هر سال و هر لحظه ای دوست داشته باشیم......
بخوان نام مقدس خدا را ، دستان مرا از همان دور دست ها
بفشار و عهدی دوباره در بهاری دوباره با من ببند!
بیا آرزوهایمان را در این ساعات آغاز سال با خدای خویش بگوییم ....
آرزویی به رنگ یک دیداری دوباره ، به رنگ به هم رسیدنمان و به رنگ خوشبختی مان!
بهار آمد ، دومین بهار زندگی مان فرا رسید ، و دومين سفره هشت سین
نیز در قلبهایمان دوباره برپا شد....
این نام زیبایت ، زیبایی سفر هشت سین قلب مرا دوچندان کرده است .....
احساس میکنم امسال نیز بیشتر از هر سال دیگر عاشقم ، و با وجود
تو بهترین سال را خواهم داشت ......
عیدت مبارک عزیزم ، بهار عاشقی مان مبارک باد
+ نوشته شده در 85/12/26ساعت 22:45 توسط یک دل شکسته |
سلام بچه ها . خوبین ؟ چه خبرا ؟ ولنتاین رو به تمام غربی ها و مسیحی های عزیز به خصوص ... خانوم تبریک می گم . راستی می دونستید ما هم یه روز مثله ولنتاین داریم . این روز به نام سپندار هستش که بزرگان ما در عصر باستان اون رو جشن می گرفتن .÷س بیایید تا ما هم یاد این روز زیبا را زنده کنیم و جشن بگیریم .
یا علی
بابای
+ نوشته شده در 85/11/25ساعت 23:8 توسط یک دل شکسته |
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
که آشوب در تمامی ذرات عالم
گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستاخیز عام که نامش محرم است
پرسیدم از هلال که چرا قامتت خم است
آهی کشید و گفت که ماه مُحرّم است
جامه یاران سیاه و محفل و پرچم سیاه
آری آری این سیاهی یادگار زینب است
یا حسین غریب مادر توی ارباب دل من
مجمع حیدیریون دیشب مراسم پر شور خود آغاز کرد دیشب مراسم سنگینی بود جای همه شما خالی بود
یا حسین التماس دعا
+ نوشته شده در 85/11/05ساعت 20:29 توسط یک دل شکسته |
سلام زندگي . خودتو آماده كن اومدم شكستت بدم ...
+ نوشته شده در 85/11/01ساعت 23:2 توسط یک دل شکسته |
سلام بچه ها . چه خبرا ؟ خدا رو شكر كم كم دارم فراموشش مي كنم . اميدوارم بتونم براي هميشه فكرش رو از سرم بيرون كنم . همين جا مي گم كه هر جا كه باشه موفق و خوشبخت باشه . با اينكه بعد از اون دختر برام معني داره اما بازم به ياد اون جمله مهروف مي افتم كه مي گه : بايد با زندگي بجنگي و حقتو ازش بگيري . اما فعلا 1 بر 0 به نفع زندگي ...
+ نوشته شده در 85/10/29ساعت 16:22 توسط یک دل شکسته |
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته من به آن می خندم
سلام بچه . خوبين . مثلا فردا امتحان دارم ( ادبيات ) و حالا كه ساعت 11:16 است دارم مطلب مي نويسم . راستي اينم اون يكي وبلاگم اگه خواستين برين نگاه كنيد ===========> www.mehran4you.blogfa.com
+ نوشته شده در 85/10/20ساعت 23:23 توسط یک دل شکسته |